نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
اينجا هيچ جاست و من هيچکس...

اينجا هيچ جاست و من هيچکس...


خدا حافظ

در ميخانه مخموران همه در انتظار ساغي ، در بيستون فرهاد را چشم به راه ياري.

ولي در اينجا در اين هيچ جا در كلبه اين هيچكس بي نوا نه كسي انتظار ساغي دار نه ياري .

 در اين هيچ جا  اين روزها غصه صاحب خانه شده است ، اين روزها، روزهاي سكوت است، پس سکوت.

اينجا را خانه تكاني لازم است ولي كجاست او كه هيچكس را به جنگ با روزها وادارد .

يقين دارم كه صداي ناله مخموران بي مي نيز روزي نخواهد آمد و مي دانم صداي تيشه عاشق كوهسار را  كسي نشنيده و امروز نواي هيچكس هم ديگر از هيچستان نخواهد آمد.

 Dialectديگر نوشته نخواهد شد

 




7th

اينجا لحظه صفر من است. اينجا بود كه صداي هق هق زاري از رحم گريخته اي گوشه اي را پر از صدا كرد.

بند نافي را بريدند و به اين دنيا گره زدند تا زاري به زجري بلند بينجامد.

و زجري كه هر از چندي با عشوه هاي دلرباي خود انسان را مي فريبد به زيباي اش به خودش  تا بگوييم زندگي زيباست در كمال نا زيباي اش و در كمال نا پايداري اش.

روز هفتم بود هفتمين روز زمستان ، آنجا لحظه صفر من بود مرز ما بين انگاه و آينده و چيزي به نام گذشته نبود تا بگويم آينده را نمي خواهم ولي امروز از پس همان ديروز آمده تا من را با چيزي به نام گذشته آشنا كند.

امروز متولد شدم تا كي باشد كه پايان نمايش ام برسد.

 




؟!

من را مي دهيد و مست كنيد ، مي خواهم در عالم مخموري از اين شهر از اين مردم بگريزم .من را جايي دهيد كه روز و شب اش يكسان نباشد جايي كه ساعت اش تيك تاك نكند مردم را فقط يك رو باشد جايي كه  انسانها را به جرم زنده بودن شكنجه ندهند جايي كه جبراش را هيچ جباري پا نهاده باشد . جايي كه درخت چنار را براي چوب دار ندانند. اشك انسان را از ضعف و خنده ها را از هزيان ندانند. جايي كه مردم اش مست باشند جايي كه در انجا دل سلطنت كند نه عقل.

امروز چنين جايي را يافتم ، همين نزديكي هاست .        

 




عشق در فرهنگ لغات خيلی ها

شب عاشقها ديشب بود ،شب خوبي بود .از درد مستي همه مبتلا به عشق شده بودند همه براي خود مجنون و ليلي ها داشتند دست ساقي درد نكند با اين رسم عشق بازي اش كه پاي هر پيمانه اش جرعه اي زهر عشق هم مي ميگذارد.

امشب فرداي ديشب است ، شب خوبي نيست نه شرابي است و نه ساقي. سر معده ام چيزي گير كرده ، دل درد دارم، احساس ناخوشي ميكنم  به گمانم كه باز عاشق شده ام.

 




بدرود ناتينگهام...

باز هم بوي سد و كافور قوارههاي كرباس ، ظرفهاي غسل و سنگ غسالخانه باز هم يك غصه يك داغ...

هواي سرد ، بوي خون ، خون سرهاي شكافته و در ميان همه اينها يك دوست ! بله يك دوست...

در اين شهر عجيب در ميان اين همه انسان و زير اين آسمان كوتاه كسي گرفتار جبر فلك شد كه چون او شاد نديدم و چون او بي غم شايد هرگز نيايد.

يك بار ديگر نواي :افهم ، افهم يا اسمي... را شنيدم تا به به ناپايداري اين دنيا ايمان آورم .

...تولد را آغاز نهاد و مرگ را پايان. خوشا به حال آن ياراني كه در اين راه از همه پيشي گرفتند تا در اين دارمكافات گرفتار شبهاي سياه و روزهاي بي فروغ نباشند.

 

و اما جابر هم رفت ...

 

 




رسم خدايی

بازيگردان دهر عجب بازي با ما مي كند، در فلك بر روي ابرها بنشسته و پيمانه هاي شراب مي زند و در اين پايين ما عروسكهايش را به بازي مي گيرد .

چقدر در اين سياه بازي دنيا بايد خود را اثير بندهاي نامريي ببينم ، چقدر بايد اين لبخند نقاشي شده بر روي لبهايم را تحمل كنم . چقدر بايد اين ديوار ياايهالذين امنو را كه در ميان عروسكهاش كشيده را تحمل كنم .پس كجاست عدل اش؟!

واما مي دانم يك روز هم اين بازي تمام خواهد شد يك روز خواهد آمد كه ديگر بازي با عروسكي چون من  برايش لذت خدا بودن را نخواهد داشت و آن روز هست كه ديگر به عدل اش و جبراش نياز نخواهم داشت پاياني به سادگي افتادن يك برگ زرد...

وپايان.

 پس يك بار هم كه شده مي خواهم آن بالا را نگاه كنم و فرياد بزنم:

هستي من از چيست؟! از اين كه بگويي هستي؟!

 




امام زمان ...

بنگر ... آري بنگر، ساعت بر روي  دست ات را . بنگر و ببين او را اوست منجيات ،امام زمان ات را بنگر نديده اي معجزه اش را نديده اي نفرين اش ؟ نشان سپيد موي پيران را نديده اي؟ آنها هم گرفتار نفرين اش هستند.

 صداي تيك تاك عقربه هايش را بشنو كه از دل چرخ دنده هاي  چگونه فرياد مي زند، چگونه تو را مي خواند. همه ما به نفرين اش دچاريم . اوست سوار بر دقايق زندگیمان و بر تو مي نگرد .

آري او هست و هميشه بوده و هميشه خواهد بود .

 




اندر باب وبلاگ نويسان شيراز ....

با سلام و درود :

چنان که دوستان اهل وبلاگ در ولايات شيراز دانند و ديدند اين را بايد گفت به خدمت آنها که ندانند و نديدند ، چنان که اساتيد علم و فضل درباری دستور  فرمودن جمعی از ياران و اديبان به قلم اين ولايت ديشب در گذر چمران جمع شدند تا با يکديگر ديداری تازه کنند و از باب اشنايی با هم در آيند .

اين حقير کم استعداد هم در ميان اين انجمن منور به نور در رکاب دوستی به اين ميهمانی رفتم که با اساتيد ديگر خود چون استاد گرام ساغر ملوک  اُم الوبلاگيون و مرشد علی ملقب به کبرالوبلاگيون هم مجلس گرديد.

 دوستانی ديگر هم در اين ضيافت به نون خامه ی بودند که يکی از ايشان گمان کنم از وبلاگيون ولايات بلوچستان بود و دوستان ديگری که همه در فضل بی همتا بودند ... يکی از تجار بزرگ هم در اين مهمانی با شکوه بود که تجارت گل سر شور يا همان شامپوی غربی می كرد  در باب چشمان اش حرفهای زيادی را می توانم بنويسم كه چه می توان کرد که گفته اند حفظ جان از واجبات است.

بانوی مکرمه ی هم در اين ضيافت سخن می راند که من را بيشتر ياد آن کافر ملحد وزير مختار انگلستان می انداخت و از بس که سخنان زيبا و پر مغز گفتند مغر اين کمترين دچار نفق افکار شد ...

و بحث های زيادی شد که جای تامل بسيار دارد. البته فرمودند جلسات بعد از آن رو که گذر چمران بسی راه فرار دارد و نمی توان وبلاگ نويسان غرب زده را که فکر می کنند می توانند به قبله های همايونی که در كشور ما کم نيستند  توهين کرد و جان عمه هايشان فکر می کنند مملکت آزاد است را بگيرند دستور شد تا در دفتر مطبوعاتی اين ولايت اين مجالس برگزار شود . تا دوستان که دلشان برای وبلاگ نويسان گم کرده راه می سوزد انها را چنان هدايت کنند که همه عالم اند

و در اين باب سير تا پياز  دوستان را مورد باز پرسی قرار دادند ،از آدرس وبلاگ تا تعداد دكمه ها قباشان

اما بعد از اين مجلس در ركاب كبرالوبلاگيون و تاجر گل سر شور(شامپو) و ساغر الملوك و اسفنديار خان رفتيم به قهوه خانه ای تا گلويی تازه كنيم و بعد ساغر الملوك و تاجر گرانقدر به اهل بيت خود پيوستند تا من و باقی ياران ساعت ۱۲ از قصردشت سر برون آريم.

وسلام

در اين مقام جا دارد كه از  خسرو كمال تشكر را به عمل آورم !!!

در اين پايين بايد بگم از آن رو كه prsianblog من را سرويس كرد :  http://dialectestan.blogspot.com   هم زمان با اينجا به روز می شود ...




ما فرهنگ كهني داريم يا كهنه اي؟!

(فيلم حاجي واشنگتني اثر علي حاتمي)

شما نظري نداريد؟!

 

 




پاييز

هوا تايك است ، ابرها هم مثل اين كه گرفتار جاذبه زمين شده اند ،پاييز دارد خود را از روي ديوارهاي بلند تابستان بالا مي كشد.

پاييز با همه دلتنگي ها و تنهايي هايش آمد!

و مهر فرزند رانده شده از درگاه بهار ، فرزندي با تمام نشانه هاي مادراش اما با كينه اي بزرگ با دردي كه قرنهاست سبزي را زرد مي كنند، طراوت را خشك و دلها را سرد.

...........

خوب گوش بده... مي شنوي صداي شكستن كمر برگهاي زرد درختان را زير پاها ، فريادشان را گوش بده كه از ظلم پاييز چه عاجزانه مي نالند ،حتي خورشيد هم ديگر دل و دماق ندارد ، صبح ها زود مي آيد كه زودتر فرار كند از دست اين ايام...

و اما آسمان ، آسمان ديگر به حالمان هم نمي گرييد ، سالهاست كه اشك اش خشك شده است.

و من مي ترسم. مي ترسم از آن روز كه ديگر خورشيد هم برايمان طلوع نكند و حتي برگها هم جرعت فرياد زدن را از دست اين روزها نداشته باشند ...

پاييز را دوست ندارم حتي ، حتي لاف آزادي اش را .

 

 

 




انقلابهای خودمانی

حالم به هم مي خورد از اسم اش از بوي اش از خودش يا از غير خودش ، پيمانه ها را بوسيدم و كنار گذاشتم عشق را از جيب دلم بيرون آوردم و با تمام قدرت به باغي كه سالهاست روبه روي خانه ما است پرت كردم...

انقلابي ديگر ولي در يك قوطي كربيت...

براي انقلاب در قوطي كربيت جرقه يك كربيت هم كافي است.

مي خواهم براي يك بار هم شده ابراهيم را به دل اتش بسپارم و شايد اين بار ابراهيم در شعله هاي اتش بسوزد تا از خاكستراش ابراهيم ديگري پديد آيد، خسته شدم از اين داستان چرا همه جا براي من بايد  سرد باشد حتي آتش.

شايد اين كلبه هم همين روزها سردي دراش را تخته كند

 خدا داند

 

 

 




ساعت

ساعت 12 است ...

 نيم روزي ديگر رفت...

 دقايق ساعت را ببين از جنگ با لحظات عمرم چه پيروزمندان با صداي زنگ دارشان 12 بار ناقوص را به صدا در مي آوردند...

امروزم هم دارد سلاخي مي شود زير درختهاي بيدكي روي چمنهايي كه نسبتن بلند شده اند با نواي زيباي پرنگان و من را ببين آرام نشستم

اين روز ها كه مي گذرد روزهاي عجيبي است! عجيب....

 




قمار باز

مردي با صورت استخواني چهره اي زرد و قدي بلند كه فرياد از بيماري سخت مي داد با پيراهني بر تن كه شايد روزگاري سپيد بود.

و اما يك خيابان . خيابان قديمي كه استفراغ انسانهاي مست گوشهاي پاك نشدني از چهراش بود و جوبهاي آب اش منزلگاه آنها كه جان را به حوس عقل بر باد داده بودند.

هر فردوسي زمزمي هم مي خواهد ...

كافه اي قديمي با شيشه هاي دود  گرفته و بوي حشيش عطر عرق و روزگارهاي سياه و مرداني كه سبيل هايشان حكايت از روزهاي بهتر داشت اما در آنجا شغل رقاصي را پيشه كرده بودند نوازنده در پس پرده بود ولي رقاص تا بخواهي

اينجا سرزمين مرد بود خانه اش و گذرگاه جواني و پيري اش خانهاش خانه ...

در اين فردوس گوشه اي بود كه ابابش مرد بود حجره قاپ بازها  براي ارباب شدن سالها پيش قاپ خودش را باخته بود.

و اما آن شب مرد با تمام خستگي هايش يكجا پا در كافه گذاشت.

مردان كافه اي ساكت پاي بسات بودند و منتظر باختن ريالهاي را كه حتي به اندازه نان شبشان هم نبود و مرد قصه منتظر شنيدن نفرين پدراني كه سر افكنده بي پول بايد خانه روند و زخمه دشنام زناني كه بايد كودكان گرسنه شان را به زور به خواب كنند.

عرق دست اش را به آرامي با پيراهن اش پاك كرد و تاس ها را بر داشت

صداي به هم خوردن تاسها صداي مردان با غيرت كافه را خوامش كرده بود صداي تاس ناموس مي ربود شرف وغيرت را ...

همه بر آن آگاه بودند حتي مردان مست كافه هم اين را مي دانستند چيزي كه كسي نمي دانست اين بود كه چرا مرد قمارباز با اين همه پول كه مي برد هرگز ريالي نداشت تا با آن سر را پر كند و لب اش را به عرقي تر كند...

بازي تمام شده بود قمار بازان كافه باخته بودند و مرد برده ولي آشفتگي مرد كمتر از آنها نبود چنان مي نمود كه بار سنگين بر سينه اش فشار مي آورد.

آشفته تر از هر شب كافه را ترك كرد با تمام خستگي هايش و پاي در امتاد آن خيابان نهاد خياباني كه بوي ادرار و استفراغ بشر با بوي پهن الاغهاي باركش انسان را ديوانه مي كرد.

مرد به جاي هر شب اش مي رفت به جايي دور تر از آن خيابان به جايي كه زندگي اش را براي اولين بار آنجا به قمار نهاد بود از خيابانها مي گذشت تا به به سرزمين خودش به جايي كه برايش سالها بود زمان ايستاده بود برود.

آن درخت...همان درخت كه زير آن مزه كهنه عشق را سالها پيش چشيده بود آنجا كه پا در قمار خانه زندگي نهاده بود... همان جايي كه نقد قمار را باخته بود و همان جا شكست زندگي اش را پيش خاك امانت نهاده بود.

از دور چشمان اش تاريخ را برايش مرور مي كردند تاريخي كه براي خودش هم گم بود. پاي درخت رسيد از فاصله چند متري به كنده به روي زانو هايش نشست و با چشمان بسته كه باز بودن اش هم زياد فرق نمي كرد با دستانش به دنبال چيزي مي گشت ترس كه بوي از لذت داشت تمام وجودش را گرفته بود ناگهان رنگ اش تغيير كرد مثل اين كه چيزي يافته بود سنگي بزرگ كه مثل نقطه اي مقدس برايش بود... با تمام نيرو ان را جا به جا كرد

...

زن زيبا انجا ارميده بود پوست اش طراوت بهار را داشت در لباسي از مخمل سبزآرام خواب بود ...

و مرد مي نگريست

...ابرها آمدند تا مهتاب را باز هم اسير كنند

مرد چون ديوانگان در خود لرزيد ...با هيجاني كه باور نكردني بود دست در جيب اش كرد و تكه هاي كاغذ مچاله را از جيب اش بيرون اورد و مشعل كوچكي ساخت و برافروخ تا آن فرشته را باز و باز هم ببيند....

...

فردا صبح مرد قمار باز را زير درخت خشگيده در خرابه هاي قديمي يافتند با دستي سوخته كه گوشه اسكناس هاي 10 ريالي از ميان انگشتان اش پيدا بود  درآغوش استخوانهاي سرد كه گذر ايام آنها را فرسوده بود .

 




...

دیدن گلهای نیلوفر ابی برای من یاد اور این جمله قدیمی است : به اتش دست نزن ...

پس همان بهتر که به دریاچه کوچک بروم و با  شعله کوچک کربیتی به جنگ شعله های بزرگ بروم...

من حق شناسی را از سگ اموخته ام...

من خودم را خلاص کردم ، مرداب من با نی های سوخته زیبا تر است !!!

من حق شناسی را از سگ اموخته ام و بی وفايی را از انسان!.




شب . . .

اين شعر رو من خيلی دوست دارم ،اين شعر اثر مرحوم احمد شاملو است:

اگر که بيهده زيباست شب

برای چه زيباست

                       شب

برای که زيباست؟

شب و

           رودی بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

و سوگواران دراز گيسو

                             بر دو جانب رود

ياد آورد کدام خاطره را

        با قصيده نفس گير غوکان

                                     تعزيتی می کنند

به هنگام ی که هر سپيده

به صدای هم آواز دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟!ا

گر که بيهده زيباست شب

برای که زيباست شب

برای چه زيباست؟!

                         




چهار پايه

همه جا تاريک، تاريک تاريک ...

در گوشه ای زير چراغ کم نوری روی چهار پايه نشسته بود و جرعه جرعه پيمانه هايش را پر می کرد و می نوشيد و در ان ارامش نفرت انگيز ملولی را به مقصد مستی و مخموری می پيماييد ، و خاطرات نه چندان شيرين اش را مزه ای برای تلخ ترين تلخ ها کرده بود ...

لبهايش می سوخت بر روی انها جای تاول هايی که خبر از گناهی می دادند بود، سر انگشتانش سالها پيش  فريب چشمان سياهی را خورده بود فريب شعله ای که همچون جرقه ی در سياهی اسمان دل اش ناگهان همه چيز را به جدالی سخت وادارا کرده  بود و در اين کارزار هرگز يار نبود. هر چند دستان اش سوخته بود ولبهای گوشت الود اش تاول زده بود ولی هنوز به او می انديشيد روی چهار پايه ای زير چراغی کم نور و پيمانه را در پی پيمانه ای پر می کرد ...




زندگانی زندان غم

می خواهم خودم رو از عقربه های ساعت اين دنيا به دار بزنم تا شايد بار سنگينی لاشه من نگذارد تا زمان بگذرد... زمان برای من چيست جز شکنجه گری که هر بار با صدای تيک تاک اش روح بيمار من را سلاخی می کند... کليد زمان را در دست دارم ولی، ولی نمی دانم اين مقاومت من برای چيست؟! برای اين که شکنجه گران هر دم داغی از هنر خود را بر چهره من بگذارند .... زندگی،زمان، عشق و آرزو همه همه آمده اند که من بشر را اسير دنيای خود بکنند .ولی من عطاشان را به لقا شان می بخشم من لذت آنی شان را نمی خواهم ...

می خواهم چشمان ام را در بياورم تا نبينم روز به روز لحظه به لحظه زندگانی من را بيشتر بنده خود می کند...تا خود را نبينم که بر سر در زندگی چهار ميخ شده ام تا زندگی با آرزوهايش قفل بر پا هام نزند ، اسير ام نکند....

می خواهم قلب ام را از سينه در بياورم و به جای ان سنگ قبری بگذارم تا هيچ نسيم خنکی هيچ گل زيبايی نتواند قفسه سينه ام را بشکافت چون چيزی انجا جز سياهی نخواهد يافت




سرگيجه همه وجودم را گرفته بود در سرام احساس می کردم دارند می رقصند منگ بودم ولی اين منگی آن سر درد دوست داشتنی ان ملولی هميشگی نبود . بوی مرگ را از نزديکی ام احساس می کردم ... مست مخمور نبودم ... بلکه منگ بودم ،بوی مرگ خيلی نزديک بود خيلی ... در سرم سايه سياهی را با داس بلنداش ميديدم ... ولی ايا اين در برابر چشمانم بود يا سايه ای بود بر پرده افکار در هم ام

صدا ... اه ،لعنت به اين صدا ... ها ؟!چی ميگی اصلا تو کی هستی ؟!!! هی تو کجا هستی ؟!!!

...

وای خدای من ، نمی بينم!نمی بينم !

(متين سردی) خيلی تلخ است در سايه های گم زيستن....   :'(




سلام

می خوام اين بار چرت وپرت ننويسم البته بنويسم و ننويسم فرقی نمی کن چون اخر اش چرته ...

من هيچ وقت و هرگز نخواستم اين وبلاگ رو برای نظر مرد بنويسم ،هدف نوشتن من خلاص کردن خودم از دست افکار خودم بود ... بسيار دوستانی که می يان و وبلاگ من رو می بينند من رو شخصا می شناسند و هرکز شخصيتی که من تو نوشته هام دارم نديده باشند شايد علت اين باشه که غرور من هيچ وقت به من اجاز نداد که من درون خودم رو بروز بدم و هميشه يک جور فراری بودم تا اين که ...

به هر حال من هرگز نمی خوام صادق هدايت باشم و نمی خوام از نوشته هاش دفاع کنم ، نه اين که علاقه نداشته باشم، هرگز بلکه به نظر من بر داشت هرکس در مورد هدايت مخصوص شخص خوداش است ، من نمی خوام مهدی اخوان ثالث باشم يا احمد شاملو چون اگر هم بخواهم نمی شوم ... من در برابر  انها مثل يک ذره خاک پست بر روی اقيانوس از اب زلال وجود انها هستم

نمی دونم چقدر نوشته ها من رو خونديد ، يا چه نمره ای به من ميديد  ؟! ولی می خوام بگم من اگر می نويسم برای دل خودم می نويسم ... شايد بگين اگر برای خودم می نويسی پس چرا تو وبلاگ؟ به خاطر اين که از اينجا نا کجا تر پيدا نکردم

چرت و پرت بود نه ؟! قبول دارم




گلوله

گلوله،سفير صدا . گلوله،گاز باروت.يک فريادو يک مرده فريادی از درد که آتش انتقام را فرو می نشاند...

در جان گلوله ای از جنس سرب،سربی داغ که از صداقت در رسالت اش بر جان می نشيند. گلوله ای که معبد اش چشم را از او گرفته ،پيامبری کور.... او حامل خبری است ،خبری که فقط و فقط بايد به سينه به قلب برساند ... برای من معما است پيامبری با چنين شور و حرارت در رساندن پيغام اش نديدم ولی چرا هر گاه پيام اش را می رساند سينه پيرواش از هم می شکافد؟!چرا هرگز پيرو نداد؟!...

شايد پيامبری که خداوند اش بشر باشد بهتر از اين نمی شود ... بشر؟!! خداوند؟!! پيامبر...

عجب خداوندی و چه پيغمبر و چه بندهای